فروتنی انتخاب من است.

نه عادل و دایی، نه بیرانوند و قلعه نویی!

به گزارش تصویر۸، انگار می بایست همه آنچه امروز گرفتارش باشیم، طرفداری از یک فرد یا فکر خاص باشد. فارغ از آنکه عمر و رنج و زندگی ما، ذره ای بیارزد‌. 

گویی حالا و زیر آتش جنگ و فقر و تورم، هر تقلای کُشنده ای را تاب بیاوریم، آوردیم. فقط حق نداریم به بدبختی های روزمره خودمان برسیم. همه باید بدانیم ساعت قلعه نویی چقدر می ارزد؟ گردنبند طلای دایی چند گرم است؟ اشک عادل معیار سنجش حقانیت است یا قسم… درین وانفسا، دست بردارید ازین دوگانگی لعنتی!

من می خواهم بیرانوند را یکی از بهترین دروازبانان تاریخ فوتبال ایران بدانم، دو تساوی مقابل بلژیک و مصر با نرخ بالای امید به گل تیم ملی تحت هدایت قلعه نویی را قابل قبول بدانم، به علی دایی بابت همه دستاوردهای شخصی اش احترام بگذارم و عادل فردوسی پور را که سطح گزارشگری فوتبال در ایران را ارتقا داد را تحسین کنم.

اما از هرکدامشان انتقاداتی هم دارم. به بیرانوند با آن همه تجربه بگویم: انقدر حرف های بچگانه، آن هم‌روی آنتن زنده تلویزیون ملی نزن! به عادل بگویم: همسن های من خوب یادشان هست که با علی دایی هم سر سازگاری نداشی. به دایی بگویم: هیچوقت مربی خوبی نبودی و قهرمانی با سایپا یک اتفاق بود. و به سرمربی تیم ملی بگویم: دست ازین ادبیات با تبختر و مظلوم نمایی و زورگویی و ریاکاری بردار!

مقدس ساختن آدم ها فقط چاپلوسی را افزایش می دهد و نه احترام را. باید در هنگام طرفداری، به گونه ای دفاع و تحسین کرد که موافقان، از حجم تعریف و تمجیدها شرمگین نگردند. و طوری انتقاد کرد که هرکسی شنید، خصومت و دشمنی از آن برداشت نکند. سیاه و سفید یا صفر و صد دیدن افراد، از آن نابخردی هاست که اصلا نیاز به کلنجار رفتن ندارد.

ساختن مجسمه بیرانوند یا حماسه سازی از نتایج تیم ملی و وسط کشیدن پای امنیت ملی (!) در دفاع از عملکرد کادر فنی و ملی پوشان برای درصد بالایی از جمعیت ۹۰ و اندی کشور به اندازه قیمت تخم مرغ اهمیت ندارد. من هم اگر روزی ناچار شوم با رگ غیرت برآمده و صورت سرخ شده ی از روی هیجان سمت کسی را بگیرم، آن یک نفر بی شک برادر دانشمند و متواضع و ارزشمندم است که خودش معتقد است: باید جانب کسی را گرفت که در هر جایگاهی بهترین کیفیت را ارائه می دهد و در عین حال “فروتن” است. 

کسی که درباره اش می توان با سربلندی و بدون لکنت گفت. اویی که بیست و اندی سال پیش وقتی برای مقطع لیسانس در زاهدان تحصیل می کرد، سالی یکبار به خانه باز می گشت تا خرجی روی دست پدر کارگرش نگذارد. و باوجود توجه به این دغدغه، بخاطر دفاع از حق تحصیل خواهرش تا پای چوب و کتک خوردن هم رفت.

او که وقتی رتبه ۱۷ کنکور ارشد آورد و در پلی تکنیک تهران به عنوان نخبه برتر شناخته شد، باید از زبان این و آن می شنیدی باوجود همه مرارت ها، گل کاشته است.

هم او که بنابر شایستگی فردی، توانست بورسیه دکترای انرژی از دانشگاهی در ایالت نیویورک را بگیرد و خانواده ای در حاشیه شهر مشهد را با پدیده ای بنام اینترنت و تماس تصویری با وب کم از طریق اسکایپ و قوانین دانشگاهی و مرزهای جغرافیایی ایالات متحده آشنا کند.

اویی که باوجود آنکه می توانست در ینگه دنیا بهترین زندگی و امکانات را داشته باشد اما برای نفت و بنزین مملکت آبا و اجدادی، به کمک همکارانش، ستاره ای ماندگار برای خلیج فارس ساخت (اگر این جنگ لعنتی آن را از ما نگیرد)! 

همین حالا هم برایش سر و دست می شکنند اما حاضر نیست طرز لباس پوشیدنش و اصلاح صورتش(!) را دیگران تعیین کنند. کمک حال پدر و مادر و برادران و خواهرانش و احتمالا سایر اقوام و دوستانش است بی آنکه به رو و زبان بیاورد. اهل شبکه های مجازی هم که نیست تا شناخته شود و زندگی جذاب و شیرین مدام‌در سفر این روزهایش را در چشم ملت فرو کند. هرچند احتمالا کمتر کسی حاضر است، گذشته ی سخت و پررنج او را تکرار کند. چه کاریست وقتی می شود با یکی دو تا بله قربان و پاچه خواری،‌ ره صد ساله را رفت! 

اصلا مگر مهم است آدمی چطور پیشرفت کند و بالا برود؟ به بالاها که رسیدی، ثروتمند که شدی، همه آن چشم گفتن ها و لباس و رفتار و گفتاری مطابق میل بالادستی ها داشتن را انکار می کنی. ملت هم که این روزها نمی داند چطور صدایش را به جایی برساند وقتی دو جمله ی دلخوش کننده و دل خنک کن ازت می شنوند، کف و سوت می زنند. قهرمان امروز، تو سری خور دیروز… بله خب، آدم ها تغییر می کنند اما “چرخی که درست کار کند، صدا ندارد”!

نویسنده: مهدی بشکنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *